اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

896

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

همچون گشتن نفس است گرد كعبه . كعبه بر زمين خانهء حق است ؛ و عرش اندر آسمان عرش حق نه خانه بر زمين دخول را و نه عرش بر آسمان قرار را . نفس روى به كعبه آرد ، مراد خداوند كعبه نه كعبه ؛ چون به كعبه رسد خداوند كعبه را نيابد گرد كعبه طواف سازد . سر نيز آهنگ عرش كند مراد خداوند عرش نه عرش . چون به عرش رسد خداوند عرش را نيابد ، گرد عرش طواف سازد . آن طواف كردن حيرت است و از كعبه اعراض آوردن است . تا از خانه قصد كعبه كرد همه روى به كعبه داشت . چون به كعبه رسيد پهلو سوى [ 243 ب ] كعبه آورد . گويد مرا تو نبايستى خداوند تو بايست . چون آنكه مرا بايست نيافتم ترا چه كنم ! مثل سر با عرش همين است . تا بزرگان چنين گفته‌اند كه كعبه بر زمين قبلهء نفس است ؛ و عرش بر آسمان قبلهء اسرار . نفس را تا كعبه بيش راه نيست و با كعبه آراميدن روى نيست . و سر را با عرش بيش راه نيست و با عرش آراميدن روى نيست . كدام حيرتى باشد از اين برتر كه آراميدن روى نه و پيشتر راه نه . و گروهى چنين گفته‌اند : ان الله تعالى خلق العرش اظهارا لقدرته و عظمته لا مكانا لذاته . معنى اين آن باشد كه حق جل جلاله اسرار خلق را از ادراك عظمت عرش چنان متحير گردانيد كه از تفكر كردن اندر خداوند عرش فروماندند . آن جولان گرد عرش جستن عظمت عرش است . همىگردند و اندر نيابند . چون عاجز گشتند از يافتن مخلوقى سوى خالق كجا راه يابند ؟ ! باز گفت : « فكسيت الانوار » اين همه انبيا را نورها پوشانيدند و مر اين را معانى است ، يكى آن است كه بدانى كه ، كل نور نار و لكل نار محرق . پس معنى اين سخن آن است كه مر سر ايشان را چندانى نور خوف خويش داد كه همه خوفها را بسوخت و از غير حق مر ايشان را خوف نماند . و نور رجا و نور محبت و نور عظمت و نور جلال و نور انس و نور قرب و نور هيبت و نور معرفت و ساير انوار همه بر اين قياس . تا به نور محبت حق چنان سوخته گشتند كه